همین روزهاست که منتظری دلی آشنا در را بکوبد.
یک آسمان ستاره نثارش کنی و یک کوله بار کلام چشم روشنی بگیری؛
وگرنه از یاد می بری که جوانی و دلت سبز سبز است
همین روزهاست که از خدا میخواهی بارانی سبز بر جوانه ی جوانیت ببارد
وغبار همه ی تردیدها و اگرها و چراها را با خود ببرد.
همین روزهاست که چشم به راه جوانی،در نسل جوان تا در دلمان شور جوانی جاری است
و جوانه های تشنه در سینه مان در انتظار؛
«چگونه، با کدام زبان بگویم دوستت دارم و
عاشقانه منتظر ظهورت هستم
هر روز به انتظار دیدارت هستم
دیگر بس است
بیا
بیا و مرحمی باش برای دلهای شکسته ما
ما را از این زندان لعنتی نجات بده
بیا که چراغ اکنون در دستان توست!»
این حرف دل من است،تو هم با من هم صدا شو و برای باریدن باران دست به دعا بردار!!!
